نقاشی های کتاب اندرزنامه : تداوم و انتها ( ۷)

  

   تصویر 16 : در این تصویر از باب سی و سوم ، اندر « ترتیب علم طب » ، مجلسی را ترسیم نموده که دارای حکایت مشخصی نیست .بلکه با ارایه ی تصویری از بیمار خوابیده بر بستر و طبیب نشسته بر بالین وی نحوه طبابت را شرح می دهد . بیمار بر تختی دراز کشیده و دستان خود را به سوی طبیب اشاره رفته است . چهره ی وی بیمارگونه با دهانی باز ترسیم شده ، گویی به پرسش های طبیب پاسخ می دهد . طبیب بر چارپایه ای نشسته و دستان خود را به سوی بیمار اشاره رفته است . با چهره ای سرشار از پرسش ، در حال معاینه ی بیمار است . نشان دادن طبیب بر بستر بیمار و گفتگو و پرسش و پاسخ با وی ، نوعی آموزش طبابت است که نویسنده در متن بر آن تأکید کرده و تصویرگر بدین صورت آن را تجسم نموده است :                                            

     « و باید که وصایای بقراط خوانده باشد تا اندر معالجت بیماران شرط امانت و راستی بجای تواند آورد و پیوسته خویشتن پاک و جامه پاک و مطیـّب دارد . و چون بر سر بیمار شود با بیمار تازه روی و خوش سخن باشد و بیمار را دل گرمی دهد که تقویت طبیب بیمار را قوت حرارت ِ غریزی بیفزاید . »     

 پرده های کنار زده شده از دو سوی تخت ، هم نشانگر محل اقامت بیمار و هم بیانگر این مطلب است که طبیب با رفتار صحیح خود در امر طبابت پرده از هر مرض و بیماری گشوده و به درمان آن می پردازد . برجامه ی طبیب ، نقوش پرندگانی که در پارچه های ساسانی  و منسوجات رایج قرون چهارم و پنجم هجری معمول بوده است ، دیده می شوند .

 

 

     تصویر 17 : در این تصویر حکایت « دو صوفی بر سر چاه » از باب چهل و چهارم در « آیین جوانمرد پیشگی » به تصویر کشیده شده است . در این حکایت  از ادب و جوانمردی ِ از نوع درویشان ِ تصوف یاد می کند . حکایت چنین است :                                                      

     « وقتی دو صوفی به هم همی رفتند یکی مجرد[1] بود و با یکی پنج دینار ، این مجرد بی باک همی رفت و هیچ هم راهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی ، اگر جایی ایمن بودی و اگر مخوف ، بنشستی و بخفتی و بیاسودی و از کس نه اندیشدی  و خداوند ِ پنج دینار با وی موافقت همی کرد ولکن دایم در بیم همی بود ؛ تا وقتی بر سر چاهی رسیدند ، جایی مخوف بود و معدن ِ د ّدگان و دزدان . این مرد مجرد از آن چاه آبی بخورد و بازو داد و پای دراز کرد و خوش اندر خواب شد و خداوند پنج دینار از بیم همی نیارست خفتن و آهسته با خود همی گفت : چکنم، چکنم ؟ تا از قضا آواز او به گوش آن مجرد رسید ، بیدار شد، وی را گفت : ای فلان چه افتاد ترا ، چندین چکنم چیست ؟ مرد گفت : ای جوانمرد ، با من پنج دینارست و این جای مخوفست و تو این جا بخفتی و من نمی یارم خفتن . مجرد گفت : این پنج دینار به من ده تا چاره ی تو بکنم . آن مرد زر بدو داد ؛ زر بستد و اندران چاه افکند و گفت : رستی از چکنم چکنم ، ایمن بنشین و ایمن بخسب و ایمن برو که مفلس دژ ِ رویین است . »

     در تصویر ، دو مرد مجرد ( سمت راست ) و صاحب دینار ( سمت راست ) را بر سر چاه    می بینم . یکی از دستان مرد مجرد به نشانه ی تقاضای اخذ پنج دینار بالا آمده و دست دیگرش چاه را نشانه رفته تا دوستش را از چکنم چکنم نجات دهد . چهره ی وی قدری خشمگین است . چرا که از بی تابی های همراهش به تنگ آمده است . چهره ی صاحب دینار نگران و مضطرب است و با یک دست به چاه اشاره کرده و از افتادن پنج دینارش به درون چاه با دهانی باز و چشمانی از حدقه درآمده ، جا خورده است . چاه در میان آنان قرار داده شده تا با بلعیدن پنج دینار آرامش و اعتدال را برقرار سازد . چاه در این جا نشانه ای از نیستی و از کف دادگی ست .

     تصویر 18 : این تصویر حکایت « کشتن سقراط » از باب بیست و هشتم در « آیین دوست گرفتن » به تصویر کشیده شده است . در این حکایت نویسنده بر روابط صحیح دوستانه و کردار نیکو در حق دوست و فراموش نکردن دوستان حتی پس از مرگ اشاره می نماید .حکایت چنین است :                                                           

     « سقراط را شنیدم که همی بردند تا بکشندش که وی را الحاح[2] کردند که : بت پرست شو ، وی گفت : معاذالله که من صنع صانع خویش را پرستم ، ببردندش تا بکشند . قومی شاگردان با وی همی رفتند و زاری همی کردند چنان که رسم باشد . پس وی را پرسیدند که : ای حکیم اکنون دل ِ خویش بکشتن نهادی بگوی تا ترا کجا دفن کنیم ؟ سقراط تبسم کرد و گفت : اگر چنان باشد که مرا باز یابید هر کجا که شما را باید دفن کنید ، یعنی که آن نه من باشم چه قالب ِ من باشد . »

     در تصویر ، سقراطِ به بند کشیده شده توسط شخصی که سر به زیر افکنده و گویی از عمل خود شرمسار است ، به جلو رانده می شود.صفی از شاگردانش غمگین و ناراحت بدنبالش روانند . شخصی که کوتاه تر از سایرین است جلو سقراط ایستاده و با چشمانی گشاده از سر التماس و اصرار ، با اشاره ی دستان می خواهد که سقراط از افکارش دست بشوید . کوتاهی قدش در برابر قامت بلند و با وقار سقراط نشانگر زبونی و حقارت وی است . یکی از شاگردان با دستانی در اشاره به بالا و پایین پرسش حکایت را مطرح می کند . دستان سقراط با این که بسته است ولی با اشاراتی که دارد ، بیانگر پاسخ وی می باشد .

 

     تصویر 19 : این تصویر حکایت « شبلی در مسجد » از باب چهل و چهارم در « آیین جوانمردپیشگی » را مصور کرده است .  در این حکایتِ تکان دهنده که آخرین حکایتی است که نویسنده نقل می کند ، مهمترین اصل انسانی را که همانا گریز از فرومایگی و طامعی و نیازمندی است ، مطرح می کند . حکایت چنین است :                                                              

     « شیخ الشیوخ شبلی رحمه الله در مسجدی رفت که دو رکعت نماز کند وزمانی بیاساید ، اندر آن مسجد کودکان به کتاب بودند و وقت نان خوردن کودکان بود ، نان همی خوردند . به اتفاق دو کودک نزدیک شبلی رحمه الله نشسته بودند : یکی پسر ِ منعمی بود و دیگر پسر ِ درویشی . و در زنبیل این پسر ِ منعم مگر پاره ای حلوا بود و در زنبیل این پسر ِ درویش نان خشک بود . پاره ای این پسر ِ منعم حلوا همی خورد و این پسرک ِ درویش ازو همی خواست ، آن کودک این را همی گفت که : اگر خواهی که پاره ای به تو دهم تو سگ من باش و او گفتی : منی سگ تـُوم  . پسر ِ منعم گفت : پس بانگ سگ کن ، آن بیچاره بانگ سگ بکردی ، وی پاره ای حلوا بدو دادی ، باز دیگر باره بانگ ِ دیگر بکردی و پاره ای دیگر بستدی ، همچنین بانگ همی کرد و حلوا همی ستد . شبلی دریشان همی نگریست و می گریست ، مریدان پرسیدند که : ای شیخ چه رسیدت که گریان شدی ؟ گفت : نگه کنید که قانعی و طامعی به مردم چه رساند ! اگر چنان بودی که آن کودک بدان نان ِ تهی قناعت کردی و طمع از حلوای او برداشتی وی را سگ ِهمچون خویشتنی نه بایستی بود . پس اگر زاهد باشی و اگر فاسق ، پسندیده کار باش و قانع تا بزرگتر و بی باک تر در جهان تو باشی . »

     در تصویر ، شبستان پر ستون مسجد را می بینیم . در گوشه ی پایین سمت چپ ، جمع کودکان ترسیم شده و پشت سر آنان شبلی با قامتی بلند بالا و چهره ای غضب آلود و از سر درد با دستانش خطاب به مریدانش ، به کودکان اشاره کرده است . مریدان در حالی که با دستانشان به سوی کودکان اشاره دارند ، با چهره هایی تکان یافته از تماشای ماجرا و رفتار شیخ خویش ، منقلب گشته اند ؛ انگاری درس آن روز خود را گرفته اند . ستون های قامت افراشته ی مسجد ، استوار سقف را نگه داشته اند . این خود تمثیلی گویا از اندرز نویسنده ست که : « چون طمع از دل بیرون کند و قناعت پیشه کند از همه خلق بی نیازست ... محتشم تر کسی آن بود که او را در جهان به کس نیاز نباشد . »


 

1. یکه و تنها ، برهنه ، در اصطلاح حکما آن چه که منزه از ماده باشد مانند عقول و ارواح ( فرهنگ عمید ) .

2. اصرار و پافشاری کردن ، خواستن چیزی با زاری و التماس ( فرهنگ عمید ) .

نوشته : حمید رضا محبی در ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظروز۱۳۸٥/۱٢/۱٠