نقاشی های کتاب اندرزنامه : تدوام و انتها (۵)

 

 

تصویر 7 : در این تصویر حکایت « وصیت ذوالقرنین »  از باب بیست و نهم  اندر « اندیشه کردن از دشمن » به تصویر کشیده شده است . در این حکایت ضمن حتمی بودن سفر آخرت ، بر این نکته تأکید دارد که «جز کردار نیک هیچ چیز با خویش نشاید برد ».حکایت چنین است : 

     « ذوالقرنین رحمه الله چون گرد عالم برگشت و همه جهان را مسخر خویش گردانید ، بازگشت و قصد خانه ی خویش کرد . چون به دامغان رسید فرمان یافت ، در وصیت گفت : مرا در تابوتی نهید و تابوت را سوارخ کنید و دست من از آن سوارخ بیرون کنید کف گشاده ، و همچنان همی برید تا مردمان همی بینند که اگر چه همه جهان بستدیم دست تهی همی رویم . دگر گفت : مادر مرا بگویید که اگر خواهی که روان من از تو شادمانه باشد غم من با کسی خـَور که او را عزیزی نمرده باشد یا با کسی که او نخواهد مرد .»

      در تصویر ، مراسم تشیع جنازه ذوالقرنین مشاهده می شود . افرادی تابوت وی را به پیش می برند و صفی از مشایعت کنندگان با بهت و ناباوری بر سر و سینه زنان به دنبال آن روانند . فردی در حالی که کتابی بدست دارد و غمگین می نمایاند جلو تر از همه پیش می رود . دستان ذوالقرنین مطابق وصیتش از تابوت بیرون گذاشته شده . حالت دستانِ بیرون زده از تابوت به گونه ای ست که خطاب به جمعیت می گوید : در این سفر دیگر چیزی به همراه ندارم .( تصویر 47 ) دو نفر دوم که تابوت را حمل می کنند ، در گفتگو با سایر همراهان به دستان خالی بیرون زده از تابوت ذوالقرنین اشاره می کنند و آنان مبهوت این واقعه اند . دهان جملگی اشخاص باز تصویر شده است.شاید نشانه ای است ازحیرت و اندوه حادثه و یا عباراتی ست که به هنگام تشیع جنازه ، افرادِ همراه با صدای بلند بر زبان می آورند .

 ۸.  ۹.

     تصاویر 12 تا 8 : در این تصاویر حکایت « گواهی درخت » از باب سی و یکم  در « طالب علمی و فقیهی و فقها » مصور شده اند . در این حکایت نویسنده یکی از ویژگی های مهم قاضی را برمی شمرد و آن تدبیر و حیل قضات است . تنها بدین وسیله می توان مظلوم بی گواه را یاری رساند و ادای حق نمود . حکایت چنین است :

     « به طبرستان قاضی القضات ابوالعباس ِ رویانی بود . و وی مردی مستور بود و واعلم و ورع و پیش بین و صاحب تدبیر . و وقتی به مجلس او مردی پیش او به حکم آمد و بر مردی صد دینار دعوی کرد . قاضی از آن خصم پرسید . آن مرد انکار کرد . قاضی این مدعی را گفت :گواه داری ؟ گفت : ندارم . قاضی گفت : پس وی را سوگند دهم . مدعی بگریست زار زار و گفت : ای قاضی زینهار ! وی را سوگند مده که وی بر سوگند خوردن دلیر شده است و باک ندارد . قاضی گفت : من از شریعت بیرون نتوانم شد یا ترا گواه باید یا وی را سوگند رسد . مرد در پیش قاضی در خاک همی گردید و همی گفت : زینهاز ! ای قاضی مرا گواه نیست و وی سوگند بخورد و من مظلوم و مغبونم ، زنهار به گردن تو تدبیر بکن . قاضی چون زاری مرد بدید بدانست که راست همی گوید . گفت : ای خواجه وام دادن ِ تو او را چگونه بوده است ؟ از اصلِ کار مرا بازگوی تا بدانم که این کار چون رفته است ؟ این مظلوم گفت : زندگانی قاضی دراز باد ، این مرد مردی بود چند ساله دوست من ، اتفاق افتاد که بر پرستاری عاشق شد قیمت وی صد و پنجاه دینار و مایه ی این مرد کم از صد و پنجاه دینار بود. و هیچ وجهی نمی دانست ، شب و روز چون شیفتگان همی گشتی و همی گریستی و زاری همی کردی . روزی به تماشا رفته بودیم من و وی در دشت تنها همی گردیدیم ، زمانی جایی بنشستیم . این مرد با من سخن ِ این کنیزک همی گفت و زار همی گریست و دل من بر وی بسوخت که بیست ساله دوست من بود . وی را گفتم : ای فلان ترا زر نیست تمام و مرا نیز نیست و هیچ کس دانی که درین معنی فریاد تو نخواهد رسید اما مرا در همه جهان صد دینارست به سال های دراز جمع کرده ام . این صد دینار ترا دهم و تو باقی بر سر نهی و این کنیزک را بخری و یک ماه مراد خویش از وی برگیری و پس از ماهی بفروشی و زر من باز دهی . این مرد پیش من به خاک بگردید و سوگندان خورد که : یک ماه بدارم و پس از آن اگر به زیان خرند بفروشم و زر تو باز دهم . من آن زر از میان بگشادم و بدو دادم ، من بودم و او و خدای عز وجل ، اکنون چهارماه بر آمد نه زر من باز همی دهد و نه کنیزک همی فروشد . قاضی گفت : کجا نشسته بودی بدین وقت که زر بدو دادی ؟ گفت : به زیر درختی . قاضی گفت : پس که به زیر درختی بودی چرا می گویی که گواه ندارم ؟ این خصم را گفت : هم این جا بنشین پیش من و مدعی را گفت : دل مشغول مدار برو و زیر آن درخت دو رکعت نماز کن و صد بار بر پیغامبر صلی الله وعلیه و سلم درود ده و آن درخت را بگوی که : قاضی ترا همی خواند ، بیا و گواهی ِ من بده . خصم تبسم کرد ، قاضی بدید و بر خویشتن پوشیده کرد . مدعی گفت : ای قاضی ترسم که آن درخت به فرمان من نیاید . قاضی گفت : این مهر من ببر و درخت را گوی که : این مهر قاضی است ، همی گوید : بیا و گواهی که ببر ِ توست بده اندرین باب . مرد مهر بستد و برفت و مرد دیگر پیش قاضی بنشست و قاضی به حکم های دیگر مشغول شد ، خود بدین مرد نگاه نکرد تا یکبار در میانه ی حکمی که همی کرد رو سوی این مرد کرد و گفت : فلان آن جای رسیده باشد یا نه ؟ این مرد گفت : نه هنوز . قاضی به حکم مشغول شد . آن مرد مهر به درخت نمود و گفت : قاضی ترا همی خواند ، چون زمانی بنشست ، از درخت جواب نیامد ، غمناک شد و بازگشت و پیش قاضی آمد و گفت : ای قاضی رفتم و مهر نمودم ، نیامد . قاضی گفت : غلطی که درخت آمد و گواهی داد و روی به خصم کرد و گفت : حق ِ این مرد بده یا کنیزک را بفروشم و زر به وی  دهم . مرد گفت : ای قاضی تا من این جا نشسته ام هیچ درختی نیامد . قاضی گفت : راست گویی ، درخت نیامد اما اگر تو این زر از وی نگرفته ای زیر آن درخت که من از تو پرسیدم که مرد رسیده باشد بدان درخت یا نه تو چرا نگفتی که کدام درخت ؟ من ندانم که وی کجا رفته است ؟ و مرد را الزام کرد و زر بست و به خداوند ِ حق داد .»

۱۰  ۱۱.

     این حکایت دارای پنج بخش مهم است : 1. دادخواهی مرد مظلوم در پیشگاه قاضی . 2. بیان ماوقع در زیر درخت .  3. رفتن مظلوم در پای درخت . 4. امتحان خصم توسط قاضی . 5.حکم کردن قاضی . این پنج بخش مهم مورد توجه تصویر یا تصویرگران کتاب نیز بوده وبه تصویر نمودن این پنج بخش در پنج تصویر جداگانه از این حکایت پرداخته اند .

     در تصویر8 ، قاضی بر جایگاه خود نشسته و در حال گوش دادن به دادخواهی مرد مظلوم است . او دستان خود را به حالت اشاره بر یکدیگر گذاشته ـ به نشانه ی پرسش هایی که از مرد مظلوم می کند ـ و دو زانو رو به دو نفر نشسته است . مرد مظلوم و خصم نیز به گونه ای برابر در مقابل قاضی  نشسته اند و با حرکات دستان خود که اشاره رفته اند ، با قاضی سخن می گویند . میزی در بالای تصویر دیده می شود که نشانه ی  قضاوت است . پایه های میز به طرز گویایی به دو سوی قضاوت ـ قاضی و شاکی ـ نشانه رفته اند .                                    

     در تصویر 9 ، مرد مظلوم در زیر درخت نشسته و کیسه ی حاوی صد دینار را به خصم      می دهد . خصم ، ایستاده در حالی که دستانش را دراز کرده تا کیسه را بگیرد ، با چشمانش به مرد مظلوم می نگرد .در چهره ی وی می توان ناسپاسی درونش را دید در حالی که در چهره مرد مظلوم نوعی رضایت از عمل خیر خود در راه دوستی چند ساله را می توان احساس کرد . درختِ تنومند وکهنسال ، شاخ و برگش را به سوی واقعه متمایل کرده است و حرکت لرزان و پر از جنبش برگ ها همچون شاهدانی هشیار ناظر خیرخواهی و مظلومیت مردِ نشسته هستند .                                 

     در تصویر 10 ، مرد مظلوم را در پای همان درخت در حال گفتگو با آن می بینیم . ( تصویر 55 ) تصویرگر سعی نموده مشابهت با درخت تصویر9 را حفظ شود با این تفاوت که بر درخت این تصویر دو پرنده قرار داده که هر یک به سوی پرواز می کنند  و گیاهی را نیز بر پای درخت نشانده است .

                                                          

     در تصویر 11 ، مجددا" قاضی را می بینیم که بر منصب خود تکیه زده و به مابقی امور رسیدگی می کند . در این اثنا به سوی خصم اشاره کرده و پرسش کلیدی خود را طرح می کند . و خصم که در میان حاضران در محکمه نشسته است ، در پاسخ به قاضی اشاره کرده و می گوید که هنوز نرسیده . چهره ی حاضران در مجلس حاکی از انتظاری ست که بدانند نتیجه این قضاوت چه خواهد شد و قاضی چرا بدنبال چنین گواهی فرستاده است ؟

                                                          

 

      در تصویر 12 ، محکمه ی قاضی نشان داده شده است . قاضی در این جا نیز بر مصدر قضاوت نشسته است با این تفاوت که در پشت سر وی علاوه بر تکیه گاهی که نشانه ی منصب وی است ، نمایی از موقعیت بنایی که در آن محکمه تشکیل شده است و به نوعی جایگاه قدرتمندانه ی آن را بیان می کند را نیز نشان می دهد . قاضی این بار بر خلاف تصویر 8  به حالت نشسته مابین مرد مظلوم در سمت چپ و خصم در سمت راست تصویراز روبرو دیده می شود که نشاندهنده ی زمان اعلام حکم خویش است . خط ردای تن وی طوری ترسیم گردیده که علاوه بر بیان جدایی این دو تن ، به نوعی گشایش مسأله را نیز بیان می دارد . چهره ی خصم ، سرشار از تعجبی ست که از برملا شدن دورغش بدان دچار شده و چهره ی مرد مظلوم هنوز درگیر مسأله است . صفی از حاضران در مجلس در جلو تصویر نشسته اند . دو نفر پشت به بیننده و دو نفر به حالت نیم رخ در دو سوی آن ها قرار گرفته اند . حالات چهره ی آنان حاکی از تحسین قاضی و حیلتی که به کار بسته بود ، است به طوری که از پشت سر یکدیگر با حرکت اشاره ی دستان ، با هم به زمزمه مشغولند . شاید هم بر سر حل مسأله بدین شکل شرط بندی کرده بودند .

                                                                                           

     از بررسی و مطابقت این پنج تصویر نکات جالب توجهی را می توان دریافت که نشانه ی دقت و درک فراوان تصویرگران آن از حکایت و تداوم و پیوستگی تصاویر است . در تصویر 8 ، دومرد مظلوم و خصم در کنار یکدیگر نشسته اند . در تصویر 9 ، خصم ایستاده و مظلوم نشسته و از همدیگر فاصله گرفته اند . در تصاویر 10 و 11 خصم و مظلوم جدای از یکدیگر ترسیم شده اند . و در تصویر 12 ، مظلوم ایستاده و خصم نشسته به طور کامل از هم جدا گردیده و هیچ رابطه ای بین آنان دیده نمی شود . این اتصال و انفصال و ایستادگی و نشستن ، نشانه های قوی برای بیان روابط بین این دو تن است . دوستی که به واسطه ی ناسپاسی و دورغ ِ خصم از هم می گسلد . بیان تصویری دیگر این موضوع ، پرش به جهات مخالف دو پرنده بر درخت ، در تصویر10      می باشد . ماجرای روی داده در پای درخت آغازی بر جدایی این دو دوست بوده است .  و دیگر این که قضاوت صحیح و اصولی چگونه حق را به اثبات رسانده و خصم را وادار به نشستن ـ اعتراف به دروغ خود ـ می کند .

     در متن کتاب در توصیف قاضی می خوانیم : « اگر از دانشمندی به درجه ی بزرگتر اوفتی و قاضی شوی چون قاضیان حمول و آهسته باش و زیرک و تیزفهم ، صاحب تدبیر و پیش بین و مردم شناس و صاحب سیاست و دانا به علم دین . » در تصویر 8 ، تمامی ویژگی های مذکور در چهره ی قاضی گویاست ، آرام در حالی که چشم به دو مرد دوخته ، به گوش برای درک مسأله است . در تصویر 12 ، نگاه وی تنها به سوی مرد مظلوم و دستش به سمت وی اشاره رفته است که نشانگر سوی قضاوت وی به جانب مرد مظلوم است .

     دو ستون تصویر دوازده نیز به گونه ای دیگر استحکام قضاوت انجام شده و برقراری تعادل و ثبات را بازگو می کند .                                                        

نوشته : حمید رضا محبی در ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظروز۱۳۸٥/۱٢/۸