نقاشی های کتاب اندرزنامه : تدوام و انتها ( ۴)

 

 تصویر4 : در این تصویر حکایت « برگرداندن طلاها توسط طر ّار » از باب بیست و دوم اندر  « امانت نگاه داشتن » مصور شده است . در این حکایت امانت داری را چون اصلی مهم در زندگی طرح می کند تا به حدی که طر ّار ِحکایت نیز خود را ملزم به رعایت آن می داند . حکایت چنین است :                                                 

     « مردی به سحر گاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود. به راه اندر دوستی از آن ِ خویش را دید . گفت : موافقت کنی تا به گرمابه شویم ؟ گفت : تا در گرمابه تا تو همراهی کنم لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم . و تا نزدیک گرمابه بیامد ، بسر دو راهی رسید بی آن که این مرد را خبر داد بازگشت . و براه دیگر برفت . اتفاق را طر ّاری[1] از پس این مرد می رفت به  طر ّاری خویش؛این مرد باز نگرید طرار را دید وهنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست وی ست . صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون گرفت و بدین طرار داد و گفت : ای برادر این امانت است به تو چون من از گرمابه بیرون آیم به من باز دهی . طرار زر را از وی بستد و آن جا مقام کرد تا وی از گرمابه بیرون آمد ، روز روشن شده بود . جامه بپوشید و راست همی رفت . طرار وی را باز خواند و گفت : ای جوانمرد زر خویش بازستان و پس برو که امروز از شغل خویش فروماندم ازین نگاه داشتن امانت تو . مرد گفت : این زر چیست و تو چه مردی ؟ گفت : من مردی طرارم ، تو این زر به من دادی . گفت : اگر تو طراری چرا زر من نبردی ؟ طرار گفت : اگر به صناعت خویش بردمی اگر هزار دینار بودی از تو یک جو نه اندیشیدمی و نه باز دادمی ولکن تو به زنهار به من دادی زینهار دار نباید که زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست . » 

     تصویر ، نقطه اوج حکایت را ـ از گرمابه بیرون آمدن و برخورد با طرار ـ نشان می دهد . مرد از گرمابه که به صورت نمای بنای مجللی با ستون های مزین و درونی تاریک با تزییناتی که احتمال می رود لنگ های آویزان به نشانه ی مردانه بودن گرمابه باشد ، تصویر شده ، بیرون آمده و طرار را در حالی کیسه ای بدست دارد و حرکت بدنش رو به سمت دور شدن از گرمابه است ، در برابر خود می بیند و با وی سرگرم گفتگو ست . طرار با این که خود نیز اعتراف به طراری دارد ، ولی به صورت فردی شایسته با لباسی فاخر نشان داده شده ( تصویر 50 ) تا جوانمردی اشاره شده در پایان حکایت در بیان تصویری گویا و صریح باشد .

 

     تصویر 5 : در این تصویر حکایت « شوی دادن شهربانو ، دختر یزدگرد شهریار » از باب بیست و هفتم  « در حق فرزند و حق شناختن » به تصویر کشیده شده است . در این حکایت شناختن حق دختران از سوی پدر در شوی دادن آنان در نظر نویسنده اهمیت داشته است : « اگر دخترت دوشیزه باشد داماد دوشیزه کن .» حکایت چنین است :                                          

     « چون شهربانو دختر یزدگردشهریار را اسیر بردند از عجم به عرب ، امیرالمؤمنین عمر ِخطاب رضی الله عنه فرمود که وی را بفروشید . چون وی را بیع[2] خواستند کردن امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه فراز رسید ؛ گفت : قال رسول الله صلی الله علیه و سلم « لیس البیع علی ابناء الملوک » ، چون وی این خبر بداد بیع از شهربانو برخاست . او را به خانه ی سلمان فارسی بنشاندند تا به شوی دهند . چون شوی برو عرضه کردند ، شهربانو گفت : تا مرد را نبینم زن او نباشم ، مرا بر منظره ای بنشانید و سادات عرب را بر من بگذرانید تا آن که مرا اختیار افتد شوی من باشد . در خانه ی سلمان وی را بر منظره ای بنشاندند و سلمان به بر او بنشست و آن قوم را تعریف همی کرد که این فلان ست و آن فلان ست . وی هر کسی را نقصی همی کرد تا امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه بر گذشت ، شهربانو پرسید که : این کیست ؟ سلمان گفت : امیرالمؤمنین عمر ِخطاب رضی الله عنه . شهربانو گفت : مردی محتشم است و بزرگوار اما پیرست . امیرالمؤمنین علی علیه السلام بر گذشت ، پرسید که : این کیست ؟ سلمان گفت : پسر عم پیغامبر ماست ، علی بن ابی طالب علیه السلام . گفت : مردی سخت بزرگوار ست و سزای منست اما مرا بدان جهان از فاطمه زهرا رضی الله عنها شرم آید ، ازین جهت نخواهم . پس امیرالمؤمنین حسن بن علی رضی الله عنهما بر گذشت ، پرسید و گفت : این در خور منست ولکن بسیار نکاح است نخواهم ؛ تا امیرالمؤمنین حسین رضی الله عنه بر گذشت . ازو بپرسید ، گفت : شوی من این باید که باشد که دختر را شوی دوشیزه باید و من هرگز شوی نکرده ام و او زن نکرده است . »

     در سمت چپ تصویر ، سلمان فارسی و شهربانو که بر منظری ایستاده و شهربانو شخص مورد نظر خود را اشاره رفته است ، می بینیم . منظر به صورت بنایی است که طاق نماهایی در امتداد یکدیگر دارند به همان ترتیبی که صف بزرگان و سادات عرب رو به سمت چپ در حرکتند . بزرگان و سادات عرب با لباس های فاخر و رفتاری بزرگمنشانه در حالی که به گفتگو با یکدیگر مشغولند ، و بدون این که نگاهی به بالا ( منظر شهربانو و سلمان ) داشته باشند ، در گذرند . حرکات دستان افراد در گفتگو با یکدیگر در راستای جهت حرکت رو به جلو آنان است . در ابتدا پیرمرد قامت خمیده ای را می بینیم که به احتمال ـ بنابر آن چه که در حکایت آمده ـ خلیفه دوم عمر ِخطاب است . تعداد افرادی که بعد از وی در گذرند بیش از تعداد افرادی است که در حکایت از آنان نام برده است . شاید هدف تصویرگر آن بوده که تصویر مشخصی را به خاندان اهل بیت ( ع ) نسبت ندهد .

 

     تصویر 6 : در این تصویر حکایت « گفتگوی زنی پادشاه با فرستاده ی سلطان محمود » از باب بیست نهم اندر « اندیشه کردن از دشمن » مصور شده است . در این حکایت نویسنده در بیان این مطلب است که شکستن ضعیف و عاجز ، نام و افتخاری ندارد هر چند که در فتح نامه ها  و مدایح آمده باشد . حکایت چنین است :                                        

     « وقتی به ری زنی پادشاه بود به لقب سیده گفتندی . زنی بود ملک زاده و عفیفه و زاهده و کافیه و دختر عم مادرمن بود ، زن فخرالدوله بود . چون فخرالدوله فرمان یافت ، وی را پسری بود کوچک ، مجدالدوله لقب دادندش و نام پادشاهی بر وی نهادند و خود پادشاهی همی راند سی و اند سال . چون مجدالدوله بزرگ شد ، ناخلف بود ، پادشاهی را نشایست همان نام ملک بر وی بود اما در خانه نشسته بود ، با کنیزکان خلوت همی کرد و مادرش به ری و اصفهان و قهستان سی و اند سال پادشاهی همی راند . مقصود من ازین سخن آن است که جد ّ تو سلطان محمود رحمه الله  به ری رسولی فرستاد و گفت : باید که خطبه بر من کنی و زر به نام من زنی و خراج بپذیری و اگر نه من بیایم و ری بستانم و ترا نیست گردانم و تهدید بسیار کرد. و چون رسول بیامد و نامه بداد و پیام بگذارد سیده گفت : بگوی سلطان محمود را تا شوی من فخرالدوله زنده بود این اندیشه همی بود که مگر ترا این رای افتد و قصد ری کنی ، چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد اندیشه از دل من برخاست ، گفتم : محمود پادشاهی عاقلست داند که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده ام ، از بهر آن که از دو بیرون نباشد : از دو لشگر یکی شکسته شود ، اگر من ترا بشکنم به همه حال به همه عالم نویسم که سلطانی را شکستم که صد پادشاه را شکسته است، و اگر تو مرا بشکنی چه توانی نبشت ؟ گویی : زنی را شکستم ، ترا نه فتح نامه رسد و نه شعر فتح که شکستن زنی بس فتحی نباشد.بدین یک  سخن تا وی زنده بود سلطان محمود قصد ری نکرد .»

     در تصویر ، « سیده » را می بینیم که در سراپرده به همراهان ندیمان ، که جملگی زن هستند ، بر فرشی نشسته و به سخنان و نامه ی سلطان محمود گوش می کنند . در مقابل آنان دو رسول سلطان را می بینیم که یکی نامه را بدست دارد و آن را می خواند و دیگری نیز به نامه اشاره دارد .« سیده » در پاسخ به نامه ی سلطان ، با یک دست به آن اشاره و دست دیگر را به نشانه ی بیان پیام خویش به سلطان بالا گرفته است . پرده در این جا اهمیت بیان تصویری یافته : هم جداکننده ـ به نشانه ی دو حکومت که در برابر یکدیگر ایستاده اند ـ و هم نشانه ی حریم و حرمت زنانه ی حاکم ری است . ندیمان در حالی که با نگرانی سر جلو آورده تا پیام سلطان را گوش دهند ، در پناه « سیده » ایستاده حالتی از اطمینان یافته اند به طوری که یکی از ندیمان در حالی که چشم رسولان را نشانه رفته با دست به « سیده » اشاره کرده است .


1. کیسه بر ، دزد ( فرهنگ معین ) .

1. فروختن ( فرهنگ عمید ) .

 

نوشته : حمید رضا محبی در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظروز۱۳۸٥/۱٢/٧