نقاشی های کتاب اندرزنامه : تدوام و انتها ( ۳)

2. شرح تصاویر

 در کتاب « بررسی هنر ایران » تعداد نوزده تصویر از 109 تصویر اندرزنامه آورده شده است که در این گفتار منبع در دسترس ومورد استناد در بررسی هاست . در این جا به مرور این نوزده تصویر در ارتباط با متن کتاب می پردازیم[1] :

     تصویر 1: در این تصویر حکایت « درزی در کوزه افتاد » از باب نهم کتاب در باره ی « پیری و جوانی » مصور گردیده است . در این حکایت نویسنده به حتمی بودن مرگ و این که هر لحظه ممکن است سر رسد ، اشاره دارد [2]. حکایت چنین است که :                                          

     « به شهر مرو درزی ای بود بر در دروازه ی گورستان دکان داشت ؛ و کوزه ای در میخی آویخته بود و هوس آنش داشتی که هر جنازه ای که از آن شهر بیرون بردندی وی سنگی اندرآن کوزه افگندی و هر ماهی حساب ِ آن سنگ ها بکردی که چند کس را بردند ، و باز کوزه تهی کردی و سنگ همی در افگندی تا ماهی دیگر . تا روزگار بر آمد از قضا درزی بمرد . مردی به طلب درزی آمد و خبرِ مرگِ درزی نداشت . درِ دوکانش بسته دید ؛ هم سایه را پرسید که : این درزی کجاست که حاضر نیست ؟ همسایه گفت : درزی نیز در کوزه افتاد . »

 

     در تصویر ، درزی ایستاده بر در دکان خود با سنگی در دست که قصد انداختن آن در کوزه ای که بر لب تاقچه ی دکانش قرار داده را دارد ، دیده می شود . تابوتی توسط چهار نفر حمل می شود و صفی از همراهان عزادار بر سرو سینه زنان ، به سوی دکان درزی رهسپارند . اندوه و غم چهره ی اکثر حمل کنندگان تابوت و همراهان را پوشانده ، در حالی که یکی از حمل کنندگان تابوت با دست و چهره اشاره به عمل انداختن سنگ در کوزه توسط درزی دارد .در بین همراهان شخصی انگشت به دهان به نشانه ی تأمل و اندیشه در مرگی که فراخواهد رسید ، دیده می شود .                      

 

     تصویر 2 : در این تصویر حکایت « خرید اسب پیر » باز هم از باب نهم مصور گردیده است . در این حکایت نویسنده به رنج پیری اشاره کرده و این که این رنج را پیران بهتر از هر کس دیگری متوجه اند . حکایت چنین است که :

 

     « از جمله حاجبانِ پدرم حاجبی بود ، وی را حاجبِ کامل گفتندی ، پیر بود و از هشتاد در گذشته . خواست که اسبی خرد ؛ رایضی[3] اسبی بیاورد فربه و نیکو رنگ و درست قوایم .اسب را به بها پسندید و به بها فروداشت .چون دندانش بدید اسب پیر بود نه خرید . من او را گفتم : فلان آن اسب را بخرید تو چرا نخریدی ؟ کفت : او مردی جوانست و از رنج پیری خبر ندارد ، اگر به رنگ و منظر اسب غر ّه شود معذورست من از رنج پیری و ضعف و آفت ِاو خبر دارم ، اسب پیر خرم معذور نباشم . »

 

     در تصویر ، رایض و اسب و حاجب پیر را می بینیم . رایض به صورت شخص پیر خمیده قامتی که اسب فربه و درست قوایم را به قصد فروش به نزد حاجب می آورد ، تصویر شده . حاجب نیز گـَرد پیری بر چهره و قامتش نشسته و دستان خود را به جلو کشیده تا دندان های اسب را وارسی کند .

     تصویر 3 : در این تصویر حکایت « به بند کشیدن شمس المعالی » از باب بیستم اندر کارزارکردن ، مصور شده است . در این حکایت نویسنده گوشزد می کند که در ریختن خونی که صلاح خود در آن بینی ، اغماض و کوتاهی نکن چرا که این تقصیر اسباب تباهی تو را فراهم خواهد کرد . حکایت چنین است :

 

     « بدان که وی مردی ( شمس المعالی جد ّ نویسنده ) سخت قتال بود و گناه هیچ کس عفو نتوانستی کردن . مردی بد بود و از بدی او لشگر برو کینه ور گشته بود . و با عم ّ من فلک المعالی یکی شدند و بیامدند و پدر خویش را شمس المعالی را بگرفت به ضرورت . از آن چه لشگر گفتند : اگر تو با ما یکی نباشی ما این ملک به بیگانه ای دهیم . چون دانست که ملک از خاندان او بیرون خواهد شدن به ضرورت ثبات ملک را این کار به کرد . و مقصود من آنست که چون وی را بگرفتند ، بند کردندو در مهدی[4] نشاندند و بر وی موکلان[5] کردند و به قلعه ی چناشک فرستادند . در جمله موکلان وی مردی بود نام وی عبدالله جمازه بان ، اندر راه همی رفتند ، شمس المعالی این مرد را گفت : یا عبدالله هیچ دانی که این کار که کرد و این تدبیر چون بود که بدین بزرگی شغلی برفت و من نتوانستم دانست ؟ عبدالله گفت : این کار فلان فلان سپاه سالار کردند ، و پنج کس را نام ببرد ، لشگر را بفریبانیدند و در میان این شغل من بودم که عبدالله ام و مردم را من سوگند دادم و این کار را من بدین جای رسانیدم . ولکن تو این کار از من و ازین پنج کس مبین ، از خویشتن بین که ترا این شغل از بسیار مردم کشتن افتاد .امیر شمس المعالی گفت:تو غلطی مرا خود این شغل از مردم ناکشتن اوفتاد که اگر من ترا با این پنج سپه سالار بکشتمی مرا این کار نیفتادی ، شش خون دیگر همی بایست کرد و به سلامت همی بودن . »

 

     در تصویر ، شمس المعالی به بند کشیده شده با پاهای برهنه بر مهدی مهار شده و چهار نگهبان وی را همراهی می کنند . پایه های مهد و نگهبانانِ سمت چپ طوری ترسیم گردیده اند که القای حرکت رو به جلو داشته باشند و نگهبانانِ سمت راست که یکی از آنان عبداللهِ جمازه بان است و به یکی از پایه های مهد تکیه داده است ، توقفی در آن ها نشان داده شده تا بیان گفتگوی شمس المعالی و عبدالله در طول راه منطقی تر به نظر آید . نگهبان ایستاده در کنار عبدالله با نگاهی از سر تعجب ، به سخنان شمس المعالی گوش می دهد . حالت چهره ، موی پریشان و سر عریان شمس المعالی، نشانگر آشفتگی و پشیمانی از کاری که می باید می کرده ولی انجام نداده است ،می باشد . حالت چهره ی عبدالله و یکی از نگهبانان سمت چپ بیان خشم و غضبی است که نسبت به شمس المعالی دارند و خود عامل به بند کشیدنش شده است .  


۱. به علت عدم دسترسی به متن نسخه ی اصلی مورد بحث این گفتار ، از معتبرترین متن موجود به تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی        ( 1364 ) استفاده شده است .

 

2. « بدان که هر که زاد بمیرد .»

 

۳. رام کننده ی اسب یا حیوان وحشی ، کسی که کره اسب را تربیت کند و به او راه رفتن یاد بدهد  ( فرهنگ عمید ) .

 

۴. گهواره ، تخت روان ( فرهنگ معین ) .

 

۵. محافظان و نگهبانان  ( فرهنگ معین ) .

نوشته : حمید رضا محبی در ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظروز۱۳۸٥/۱۱/٢٧